سه شعر از سه شاعر

     
     
    ۱
    دو شهر
    در دوسوی یک آب‌راه، دو شهر
    یکی تاریک در اشغال دشمن
    در دیگری چراغ‌ها می‌سوزد.

    ساحل تابناک ساحل تاریک را افسون می‌کند.

    شناکنان به خلسه می‌روم
    در آب های تاریک تابان

    ضربآهنگِ شیپوریِ خفه رخنه می‌کند
    صدای یک دوست است،

    قبرت را بردار و برو

     
    ۲
    درخشش غریب
     
    تب خاطره‌ها
    بیدارم نگه‌داشته بود
    حریق سردی درتنم انداخته بود
    و در رویا همه چیز باقی بود
    بود و در من شعله می‌کشید
    و درخشش غریبی می‌داد
    وقتی سرگردان پرسه می‌زدم
    در اطراف اسکله میان مردمی می‌چرخیدم
    که می‌خواستند سفر کنند
    بروند
    و کور از نوری که تعقیب‌شان می‌کرد
    دکل‌ها را سیاه کرده
    سایه در بادبان دوخته
    و خدمه‌ای تاریک جور کرده بودند
    تنها شرط من
    وقتی مرا به عرشه بردند
    این بود که بتوانم آزادانه بچرخم
    اگر خواستم پیشاپیش همه بنشینم
    لباسی از بال‌های رنگین کمان بپوشم
    و وقتی رفتند
    مرا به حال خود رها کردند
    خنده‌ای بر لب‌هایم نشست
    چشمانم درخشید
    مذابی آبی و نقره‌ای
    که سبز می‌شدند
     
    ۳
    بی عنوان
     
    اگر آن جمعه در پاریس مرده بودم،
    کسی پیامی می‌فرستاد که دیگر نیستم؟
    ولی سه روز طول کشید
    تا پلیس را راضی کنم من هستم.
     
    اگر آن شنبه در ورشو مرده بودم،
    زنی زیبا بیکار می‌شد
    زنی زیبا در کانون نویسندگان لهستان
    که پرستار روحم بود
     
    اگر آن یکشنبه در لنین‌گراد مرده بودم
    حتی بدتر می‌شد
    شبِ سپید بازوبند سیاه می‌بست
    حالا می‌پرسید:
    این چه شب سپیدی است که بازوبند سیاه می‌بندد؟
     
    اگر آن سه‌شنبه در برلین مرده بودم،
    روزنامه نوو دویچ لند می‌نوشت
    نویسنده‌ای یوگوسلاو
    سکته‌ی قلبی کرد و مُرد،
    ولی می‌خواستم – و این حرف بی‌معنایی نیست-
    در سرزمینم آخرین نفس را بکشم
     
    می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
    و دوباره درمیان شما هستم؟
    می‌توانید دست بزنید، سوت بزنید
    می‌بینید چقدر خوب است که نمرده‌ام
    و دوباره درمیان شما هستم.

     

     

بيانیه شماره ۳۲- دخو

“اساسا هرچيزی كه از اروپا به ايران فرستاده می‌شود ، معمولا تا انزلی يا بوشهر سالم می‌ماند، برای اين‌كه با خط آهن يا كشتی‌بخار حمل می‌شود ، اما چون كه وارد ايران می‌شود و بر دوش قاطر گذارده می‌شود و صد جور تكان می‌خورد …به همه چيز شباهت دارد جز آن شكل اول … از قراری كه می‌بينيم همين بلا سر كلمه جمهوری نيز آمده است تا سر حد درست آمده ولی ميان راه خيلی دست و پا شكسته شده و به همه چيزشبيه است جز به جمهوري ….”

 میرزاده عشقی- كليات مصور

بيانیه شماره ۳۲

ای بابا! برو پی کارت، برو عقلت را عوض کن مگر هر کسی هر چی گفت باید باور کرد؟ پس این عقل را برای چی توی کله‌ی آدم گذاشته‌اند. آدمی‌زاد گفته‌اند که چیز بفهمد، اگر نه می‌گفتند حیوان.
مرد حسابی روزی بیست من برنج آب می‌ریزد، روزی دست کم دست کم که دیگر از آن کمترش نباشد ده تومن ده‌شاهی و پنج‌شاهی مایه می‌رد، این‌ها برای چیه! برای هیچ و پوچ؟ هی‌هی! تو گفتی و من هم باور کردم، این کله را می‌بینی؟ این کله خیلی چیزها توش هست، اگر حالا سر پیری من عقلم را بدهم دست جاهل ماهل‌ها، من هم مثل آن‌ها می‌شم که.
مردیکه یک‌من ریش توی روش است. ببین دیروز به من چه می‌گوید. می‌گوید: دولت می‌خواهد این قشون را جمع کند مجلس را توپ ببندد، خدا یک عقلی به تو بدهد یک پول زیاد به من، آدم برای یک عمارت پی و پاچین درفته از پشت دروازه‌ی تهران تا آن سر دنیا اردو می‌زند؟ آدم برای خراب کردن یک خانه‌ی پوسیده‌ی عهد سپه‌سالاری آن‌قدر علی بلند، لبویی، جگرکی، مشتی، فعله و حمال خبر می‌کند؟ به به!

احمقی گفت و ابلهی باور کرد، خدا پدر صاف صادق بچه‌های تهران را بیامرزد.
یکی دیگر می‌گوید شاه می خواهد اول با این قشون همه‌ی باغ‌شاه را بگیرد، بعد قشون بکشد برود مهرآباد را بگیرد ینگی امام را بگیرد و بالاخره همه‌ی ایران را بگیرد، من می‌گویم مرد! آدم یک چیزی را نمی‌داند، خوب بگوید نمی‌دانم دیگر لازم نیست که از خودش حرف دربیاورد. شما را به خدا این را هیچ بچه‌ای باور می‌کند که آدم پول خرج بکند، قشون قشون‌کشی بکند لک ولک بیفتد توی عالم و دنیا، که چه خبر است می‌روم مملکت خودم را که از پدرم به من ارث رسیده و قانون اساسی در خانواده‌ی من ارثی‌کرده از سر نو بگیرم این هم شد حرف؟
والله این‌ها نیست این‌ها پولتیک است که دولت می‌زند، این‌ها نقشه‌ است، این‌ها اسرار دولتی است. آخر بابا هر حرفی را که نمی‌شد عالم و آشکار گفت.
من حالا محض خاطر دل‌قایمی بعضی وکیل‌ها هم شده باشد می‌گویم، اما خواهش می‌کنم. مرگ من، سبیل‌های دخو را تو خون دیدید این مطلب را به فرنگی‌ها نگویید که بردارند زود بنویسند به مملکت‌هاشان و نقشه‌ی دولت ما را به هم بزنند.
می‌دانید دولت می‌خواهد چه بکند؟ دولت می‌خواد این قشون را همچه یواشکی به طوری که کسی نفهمد همان‌طوری که عثمانی به اسم مشروطه طلب‌ها وان قشون جمع کرد و یک دفعه کاشف به عمل آمد که می‌خواهد با روسیه جنگ کند. دولت ما هم می‌خواهد یواشکی این قشون‌ها را به اسم خراب کردن مجلس و گرفتن سید جمال و ملک و هرچه مشروطه‌طلب یعنی مفسد هست جمع بکند. درست گوش بدهید ببینید مطلب از کجا آب می‌خورد ها. آن‌وقت این‌ها را دو دسته کند یک‌دسته را به اسم مطیع‌کردن ایل قشقایی و بختیاری بفرستد به طرف جنوب یک‌دسته را به اسم تسخیرکردن آذربایجان بفرستد به طرف شمال. آن‌وقت یک شب توی تاریکی آن دسته‌ی اولی را در خلیج فارس بریزد توی ده بیست تا کرجی و روانه کند به طرف انگلیس و از این طرف این یکی‌‌دسته را همین‌طور آهسته و بی‌صدا، باز دمدمه‌های صبح قلقلک و بار و بنه و سفره‌ی نان و هرچه دارند بار کند روی چهل پنجاه تا الاغ و از سرحد جلفا از بی‌راهه بفرستد به طرف روسیه.

آن‌وقت یک روز صبح زود  ادوارد هفتم در لندن و نیکلای دویم در پطرزبورغ یک‌دفعه چشم هاشان را واکنند ببیند که هر کدام‌شان افتاده‌اند گیر بیست تا غلام قره‌چه‌داغی والله خدا تیغش را برا کند، خدا دشمنش را فنا کند. این هم نقشه‌ی شاپشال است که کشیده اگر نه عقل ما ایرانی‌ها که به این کار نمی‌رسد که.
شیطان می‌گوید هرچه داری و نداری بفروش بده این سربازها در این سفر مال فرنگ برات بیاورند، برای این‌که هم کرایه ندارد هم گمرک. صد تومنش سر می‌زند به پانصد تومن. خدا بده برکت.
یک دل هم می‌گویم خودم برم، اما باز می‌گم نکند شاپشال بدش بیاد؟ برای این‌که فکر بکند بگوید این بدذات حالا پاش به فرنگستان نرسیده آن‌جا را هم مشروطه خواهد کرد. باری خدا سفر همه شان را بی خطر کند.  دخو

یک طرح قدیمی

 

برای بهتردیدن طرح روی آن کلیک کنید.

دموکراسی چه هست و چه نیست- ژان بشلر

ژان بِشِلر (Jean Baechler) متولد ۱۹۳۷ یک محقق جدی‌، تیزبین و ژرف اندیش در زمینه جامعه شناسی، علوم سیاسی است . او  پایان نامه‌ی دکترای خود را با ریمون آرون متفکر نامدار گذرانده است. کتاب «دموکراسی‌ها» (۱۹۸۸)یکی از شاخص‌ترین دستگاه‌های فلسفه‌ی سیاسی است که طی قرن اخیر عرضه گشته است زیرا هم از جهت نظری دارای پایه‌ی قوی است و هم از نظر استناد به اطلاعات تاریخی، قوم شناسی و جامعه شناسی کم نظیر است. بشلر که کار تدوین یک نظریه‌ی کلی در باب تاریخ را در برنامه‌ی کار خویش قرار داده است با چندین زبان، از جمله فارسی آشناست و بسیاری از آثار ادبی کلاسیک زبان فارسی را به خوبی می‌شناسد.

 

آدم‌ها نه در باب نهادهای مختلف اجتماعی( مذهبی، هنری، جنسی، و…) با هم وحدت نظر دارند و نه در باره‌ی تقسیم خواسته‌های کمیاب، نظیر قدرت، ثروت و اعتباراجتماعی. از آن جا که نوع بشر هم پرخاش‌جو و هم هوشمند است و می‌تواند برای به کرسی‌نشاندن عقاید خویش از زور و حیله بهره بجوید ممکن است کار اختلافات به نبردی بکشد که هدفش نابود کردن طرف مقابل باشد. موضوع سیاست اداره‌ی این اختلافات است.

در بلبشوی زاییده از اختلافات، مشکل اساسی مصون ماندن از خشونت و حیله‌گری دیگران است اما نه به بهای از دست‌دادن اموال خود یا صرفنظر کردن از عقاید، تمایلات و خواسته‌های خویش

چگونه می‌توان در عین دوری‌جستن از استبداد، عدالت را برقرار ساخت. در اصل، قدرت کشاکش بین اراده‌ی فرمانده و اراده‌ی فرمان‌بر است . فرمان‌بری پایه‌ی قدرت است نه فرمان‌دهی، چون اگر اولی نباشد دومی به هیچ کاری نمی‌آید. فرمان‌بری از سه چیز زاده می‌شود: ترس، شیفتگی و حساب منطقی. استبداد در نهایت بر اطاعت از سر ترس استوار است و دموکراسی بر اطاعت از حساب منطقی. اگر کسی در دموکراسی به احکام حکومت گردن می‌نهد به این دلیل است که اطاعت را به سود خویش می‌بیند. اصولا هر گاه رسیدن به هدف مستلزم استفاده از قابلیت‌هایی باشد که در همه نیست، منافع همه ایجاب می‌کند که از اشخاص لایق اطاعت کنند. به همین دلیل در دموکراسی اختیارات محدود برای زمان محدود به اشخاصی محول می‌گردد که از جانبشان انتظار لیاقت می‌رود.

 هر بازیگر صحنه‌ی اجتماع یا هر گروه در آن واحد هدف‌های بسیاری را تعقیب می‌کند و به دنبال منافع متعددی است؛ اما از آن‌جا که رسیدن به تمام آن‌ها در آن واحد ممکن نیست باید بین آن‌ها ترتیبی قایل گشت. می توان به مجموعه‌ی منافعی که هرکس بر می‌گزیند و ترتیبی که بین آن‌ها برقرار می‌سازد نام منافع شخصی داد. طبعاً هرکس تا وقتی از قواعد دموکراسی تخطی نکرده باشد، در تعقیب منافع شخصی خویش مجاز است.

مقصود من از تاکید بر انطباق دموکراسی با طبیعت بشر، این است که بیش‌ترین امکانات را برای از قوه به فعل‌آمدن جنبه‌های مثبت طبیعت او فراهم می‌سازد. دیگر نظام‌های سیاسی به طبیعت بشر این امکان را نمی‌دهد که از قوه به فعل بیاید، خصوصاً استبداد که طبیعت او را به درجات مختلف به بند می‌کشد، زخم می‌زند و خلاصه فاسد و منحرفش می‌کند.

 ولی باید دقت داشت که طبیعی بودن دموکراسی به این معنا نیست که برقراری‌اش به صورت طبیعی انجام می‌گیرد یا طرح آن در همه جا یک‌سان به اجرا در می‌آید. تاریخ، لااقل ظرف ده هزارسال اخیر، برخلاف این تصور رأی داده است. برای توضیح این که چرا دموکراسی در عین طبیعی بودن تا این اندازه نادر است باید به شرایط تاریخی که خارج از حیطه ی اراده‌ی آدمی است توجه کرد. اگر با احتیاط پا در راه شناخت تطبیقی جوامع قرار دهیم چهار شرط لازم دموکراسی را خواهیم یافت. – پیدایش واحدهای سیاسی دیرپا که چندین قرن دوام کند – بر پا نشدن امپراتوری ، زیرا امپراتوری ها الزاما نظام سیاسی غیر دموکراتیک دارد – وجود مراکز متعدد و قدرتمند تصمیم‌گیری در هر واحد سیاسی، مراکزی که به خود استوار باشند و بتوانند جلو توسعه بی حد قدرت مرکزی سیاسی را بگیرند تا حوزه‌ی امور خصوصی از دست اندازی دولت مصون بماند – وسرانجام نضج گرفتن فضیلت‌هایی نظیر خویشتن‌داری، ارج نهادن به فرد و از خودگذشتگی در بین شهروندان.

نباید فراموش کرد که دموکراسی بیشترین بار را بر دوش فرد می گذارد و اگر فرد قابلیت تشکیل گروه، شرکت در تصمیم گیری های جمعی و پس زدن عوام فریبان را نداشته باشد، دموکراسی دوامی پیدا نمی کند.

 نباید فکر کرد که دموکراسی خاص مغرب زمین است چون یونانیان ابداعش کرده و برای غربیان به ارث‌اش گذاشته اند. دموکراسی اختراع هیچ‌کس نیست و متعلق به همه است. هر جا امکانات مناسب جمع بیاید بلافاصله شکل خواهد گرفت. شکلی که طبعاً متاثر از فرهنگ محل نشو و نمای آن و شرایط تاریخی پیدایش‌اش خواهد بود. دموکراسی متعلق به بشریت است و اگر عملاً موجود نباشد هر انسان باید به برقراری اش کمربندد. به هر حال موجود نبودن آن چیزی از قدرش نمی‌کاهد.

 از آزادی عقاید شروع کنیم که بسیار موضوع حساسی است. عقیده‌ی هر شهروند جزیی است از منافع شخصی او. بنابراین هر عقیده‌ای از نظر سیاسی مشروع است اما هر عقیده‌ای مطلقاً مشروع نیست . زیرا اگر فقط جبنه‌ی سیاسی مسایل را در نظر بگیریم از تفکیک درست از نادرست غافل خواهیم شد. از نظر سیاسی هرکس حق دارد ادعا کند دو به علاوه دو پنج می‌شود اما از نظر ریاضی خیر. تفکیک درست از نادرست در هر رشته بر عهده‌ی جمع افراد صاحب‌نظر در آن رشته است . ولی داد و ستد فکری این گروه‌های متخصص جنبه‌ی خصوصی دارد نه دولتی. کار قدرت سیاسی تحمل تمام عقاید است، در عین فراهم‌آوردن امکانات لازم برای فعالیت نهادهایی که وظیفه‌شان جستجوی حقیقت است. طبعاً باید صاحبان هر عقیده‌ای را که دست به اعمال غیرقانونی می‌زنند به طور جدی مجازات کرد.

چگونگی رسیدن به منافع مشترک به دلیل پیچیدگی و ظرافت موضوع و نیز مربوط بودنش به آینده‌ای که ما از آن خبر نداریم چندان آسان نیست. در این حالت تمام عقایدی که در این باب ابراز می‌شود از نظر سیاسی مشروع است و رای‌گیری رسمی یا غیررسمی برای تعیین اکثریت انجام می‌شود. اما حکم اکثریت فقط در باب منافع مشترک مشروع است و بسط آن به منافع شخصی قابل قبول نیست. روش صحیح داد و ستد آزادانه‌ی کالا، سخن، فکر… است . مثلا ممکن است هر زمان در بازار عقاید علمی اکثریت متخصصان به نظریه‌ی خاصی متمایل باشند اما این اکثریت زاییده‌ی رای‌گیری نیست و عقاید خویش را به اقلیت تحمیل نمی‌کند. در ضمن اضافه کنم که دخالت دولت در این قبیل امور کاملاً بی جاست. قانونی که موضوعش تعیین یک حقیقت ریاضی باشد، حتا اگر از نظر علمی مبنای صحیح داشته باشد نامشروع است.

باید دو امر را به دقت از یکدیگر جداکرد: قانونی‌بودن و مشروع بودن. هرحکمی که تصویبش از نظر صوری درست باشد قانونی است اما فقط قوانینی مشروعیت دارد که با طبیعت دموکراسی و قانون نانوشته آن مطابقت کند. مثلاً اکثریت حق ندارد اقلیت را از جان، آزادی و یا دیگر حقوق اولیه خویش محروم گرداند. نباید فراموش کرد که مشروعیت از قانونی بودن مهم‌تر است، زیرا قانون انعکاس تاریخی اصول دموکراسی است، اصولی که اعتبار عام دارد و تابع زمان نیست.

 البته این تفکیک برای شهروندان مشکلی ایجاد می کند: با قوانین بد چه باید کرد؟ طبیعی است که نمی‌توان تبعیت از قانون را دل‌بخواهی کرد. در صورت وجود قوانین نادرست، که احتمال وجودشان هیچ هم کم نیست، باید به نهادهای قضایی و احیاناً نهاد محافظ قانون اساسی مراجعه کرد و اگر هیچ راهی برای حذف قانون نامشروع موثر نیفتاد می‌توان برای این کار دست به شورش زد اما باید به خاطر داشت که هر کس شورش کرد خود را از کنف حمایت قانون خارج ساخته است و باید مخاطراتش را نیز بپذیرد.

اگر فرصت داشتیم می‌شد فهرستی از تمام یاوه‌هایی که راجع به دموکراسی گفته‌شده فراهم آورد و تمامی این برداشت‌های یک جانبه را حلاجی کرد. در آخر می‌شد از این کار دو نتیجه گرفت : یکی بدبینانه و دیگری خوش بینانه :- دموکراسی به قدری ظریف است که فقط تصورش را می‌توان کرد و جامه عمل‌پوشاندن به این آرزو ممکن نیست چون فقط و فقط نتایج مضر و نامطلوب به بار می‌آورد.

 - راه درست از میان برداشت‌های یک‌جانبه و یا پس زدن عقاید نادرست زاده می‌شود، بنابراین راه حل دور از دسترس ما نیست بلکه پیش روی ماست و باید به سویش رفت. طبعاً انتخاب بین این دو نتیجه بر عهده‌ی شما و خوانندگان این سطور است

ژان بشلر- رامین کامران

لچك‌به‌سرها- محمد قائد

سرعت واكنش به‌اندازﺓ پيامش مهم بود: درك و فكر مشترك، احساس همه‌گير و قابل‌ انتقال فوری. با چادر و روسری عكس‌گرفتن ِ چندين مرد جوان در قبال ”اتهام“ چادر‌سركردن يكی از همگنانشان چنان سريع و تميز اجرا شد كه بيشتر به طرح ِ سنجيده می‌ماند تا عكس‌العمل ِ فی‌البداهه.
تنزل انسان مذكر به حد فرد مؤنث،‌ به‌عنوان اهانت و ناسزا، مانند بسياری‌ مفاهيم ديگر، به يونانيان باستان برمی‌گردد كه فضيلت و زيبايی را صفاتی مردانه می‌دانستند. جدا از اسطوره‌ و افسانه‌، مشهورترين زن واقعی‌شان زوﺟﺔ بداخلاق سقراط بود كه مزاحم معاشرت متفكر شهير با پسران جوان می‌شد.
در سينمای لاتی و نئولاتی ايران هم زنان بيشتر اسباب‌زحمت‌اند تا ماﯾﺔ رحمت. و ظاهراً صحبتهايی هست كه حضور دخترها در محيط دانشگاه و آمدن رعايای اُِناث به تظاهرات سبب می‌شود (به مصداق ”چه مردی‌ بود كز زنی كم بود“) افراد ذكور پر روتر شوند و بايد فرصت خودنمايی را از هر دو گرفت.
شعار ”بكوشيد تا جاﻣﺔ زنان نپوشيد“ به عهد سعدی و لابد پيش از آن برمی‌گردد اما اينكه فرد مذكر لباس جنس مخالف پوشيده باشد ادعا شد در شهريور بيست اتفاق افتاد و سران ارتش چادربه‌سر گريختند. هيچ‌گاه شواهدی ارائه نكردند و می‌توان پنداشت صرفاً شايعه‌ای بود به قصد تحقير و تخطئه.
در موردی اخير، سال ۶۰  ادعا كردند رئيس جمهور سابق با لباس زنانه در رفت. آنچه در فيلمهای خبری ديده ‌شد اونيفرم همافران بود، و بدون سبيل و عينك هميشگی. اينكه مردی به قصد استتار در فرودگاه پادگان قلعه مرغی لباس زنانه بپوشد در حكم داريه‌به‌دست و با لباس حاجی فيروز اذان‌گفتن بالای مناره يا استريپ‌تيز روی بالكنی مشرف به خيابان است. كسی كه اين ادعا را سر زبانها انداخت اكنون جزو اسرای زيرشلواری‌به‌پاست.

حتی اگر دانشجوی سخنور برای گريختن از چنگ تعقيب‌كنندگان از پوششی نامتعارف استفاده كرده باشد دربوق‌كردنش و دستاويز اهانت قراردادن چادر (”پوشش برتر“) خطايی بود عظيم با پيامدهای فكری و فرهنگی. اشتباه پشت اشتباه و خطا روی خطا زيرا نمی‌دانند چه بايدشان كرد.

۲۸ آذر ۱۳۸۸

۳ شعر از روشنک بیگناه

«قبل از رسیدن» تازه‌ترین مجموعه شعر روشنک بیگناه است. حدود ۷۰ شعر که در ۷ سال سروده شده است(۲۰۰۸-۲۰۰۲). برای تهیه کتاب می توانید با «کتاب شعر» به آدرس (ketabeshear@gmail.com)تماس بگیرید. سه شعر زیر از این مجموعه انتخاب شده است.

    ۱
    وسواس

    سفری که می‌شوم
    کفش‌ها را جفت می‌کنم
    روی میز دستمال می‌کشم
    چه خواهند گفت
    ساکنان بعدی
    از حضور غایبی که این‌طور
    خود را
    همه جا پهن کرده است؟

    ۲
    مراسم

    مُرده‌ها چقدر زیاد شده‌اند
    صدا برای بدرقه کم می‌آید
    شهر را دعوت کنیم
    بلندگوها را برق بیندازیم
    و هی فوت کنیم
    برای هر مُرده
    دو نفر سخنران
    و کسی که موهایش را
    بیفشاند بر شانه‌هایش و
    چشمی تر کند؟

    ۳
    تمام من

    تمام من چهره‌ای می‌شود
    ذره ذره خالی
    از قاب‌ها و نرده‌ها
    دیوارها و چمن‌های گوشت‌خوار

    برای دلی که هر روز
    خود را در ایوان می‌شوید
    حوله‌ای سپید بیاور

    هیچ چیر جابجا نمی‌شود

یادداشت‌ها برای خطابه مرگ- برونو ک. اوییر، مترجم:محمود داوودی

برونو ک. اوییر شاعر معاصر سوئد که از سنت سالن های پردود موسیقی راک به صحنه ادبیات می آید، شعرخوانی زنده با موزیک یا بدون آن را دوست دارد . بلیط شعرخوانی هایش مدت ها بیش از شروع، پیش فروش می شود. تریلوژی او شامل سه مجموعه شعر” هنگام که زهر اثر می‌کند”، ” این کلام شکست خورده” و “غبارهمه‌ی چیزها” در سال ٢٠٠٢ منتشر شد و تاکنون جایزه های ادبی گوناگون از جمله جایزه( Bellman) و( De Nios ) را به خود اختصاص داده است . اورا با کارل بلّمَن ، گوستاف فرودینگ و گونار ِاکه لوف، چهره‌های کلاسیک ادبیات سوئد، مقایسه می‌کنند.

یادداشت‌ها برای خطابه مرگ

 

پیش گویی شد
که پیشگویی شود
تا پیش‌گویی کنم
تا راهی به بیرون بیابم
تا سرم به کاری گرم باشد
تا ناخن‌های مرفین
در گوشتِ زمین فروکنم
پیش گویی شد
تا لرزش‌ دشت‌ها را ببینم
سلول‌های غول‌آسای بدن را
که بی‌حس فرو می ریزند
و پاشیده می‌شوند
بر پرتوی ملافه‌های سفید، گشوده
از قطب تا قطب
و پیش گویی شد
تا پیش‌گویی کنم
تا جرقه بزنم در جمجمه‌ی کیهانی
آن‌جا که تارهای صوتی
فرسنگ‌ها درازِ
مرا به نام‌های گوناگون خواندند:
خاطره‌ی زندگی بهتری شدم
صدای ورق بازی که از ۱۴۲۱
در حالِ پایین آمدن است
کارآگاه خصوصی شدم
در تعقیبِ غروب خود
آبِ سنگین
چسبنده بر کمرِ ماهی
پس‌کوچه‌ای شدم
که آدم‌ها نشسته بودند زیرآفتاب
مثل هوا زیر صفر
کتاب قصه‌ای شدم
با لکِ انگشت کودکان آینده
پیراهنی شدم
سفید و سرخابی
کیفِ مدرسه‌ای با بندهای اشک
کپسولِ گمشده‌ی ماشین بخار
سرطان استخوان بودم
در بازوی قانون
مردی که از پا افتاد از عشق‌های زیاد
تاریخی که در تقویم نبود
تلسکوپی مدفون در خاک
تصویرهای شاعرانه‌ای
که هیچ‌کس نمی‌فهمید
درصدِ سرما
بر جگرِ مست بودم
دستی که هرگز در پی دستی نبود
قصابی بودم که با هر ضربه
کوتاه می‌کرد عمرش را
ماه بودم، طلایِ آبی
و تاج افتاده‌ی کاج، آن‌جا که کرجی‌ها
کمی باد یدک می‌کشیدند
کمک اول بودم به انسان آخر
و پیش گویی شد
تا پیش‌گویی کنم
تا راهی به بیرون بیابم
تا سرم به کاری گرم باشد
مثل پرتویی بر ملافه‌های سفید، تاشده
از قطب تا قطب
بنزین بودم
در موتور تاریکی
تاکسی‌متری بین دنده‌هات
جوابِ سربالا
به سؤال میلیونر بودم
مسابقه‌ای مساوی میان عشق و سکس
نگاهِ ترسان خرگوش در کلاهِ شعبده‌باز
رودخانه‌ای شدم
که در قفات سوزاندیش
نقشه‌ی گنجی
که پاک کرد علایمش را
شعله‌ای
که هیچ پروانه‌ای فریبش را نخورد
زانویی فرسوده ، پرتاب‌شده
از کاخی غبارزدوده
اتم ِ علفی بودم
که آفت، کاری به کارش نداشت
جعبه‌ی کبریتی در جیب کودکی
که می‌ترسید از تاریکی
مانکنِ ویترین بودم
که از شیشه‌های ضدگلوله عبور کرد
و با تو
به خانه آمد
سال‌های داغ
که در زیرسیگاری‌ها سرد شد
گل‌های ریز آبی بودم
خال‌کوب بر گونه‌ی دیکتاتور
نی‌نوش‌های راه راه
در کافه‌ای خنک
قلب و نیزه
دیوارنگاره‌ی‌ِ بازنده بودم
ریل بودم
دنبال قطار
مثل رفیق قدیمی
لقمه‌ای با طعم باران بودم
که تو از خودْ گرفتی
گوشی‌های مرگ بودم من
در زوزه ی مُمتد دروغین زندگی
کارخانه‌ی تیغ
با دیوارهای پوست بودم
و پیش گویی شد
تا پیش‌گویی کنم
تا راهی به بیرون بیابم
تا سرم به کاری گرم باشد
مثلِ پرتویی بر ملافه‌های سفید، گشوده
از قطب تا قطب
نقطه‌های سیاهِ تاس بودم
مرض در کله‌ی پزشک
سقفی لمیده بر زمین تو
هیزم شعله‌وری که دریاچه را گرم می‌داشت
چاله‌های خنده بودم
در سنگ‌های ترس
دشتِ اسبِ چوبی
دانه‌های غیبی برف
بر شانه‌ی جنگل
سوراخ‌های گلوله
درشیشه‌ی لیموزینِ کارگزاران دولت بودم
طعم توتی
که از دست زنی افتاد
مردی بودم که کسی را نیافت
ناچار خود را به تور انداخت
دالِ دلتنگی شدم
نشانه ی ابدیت و حاکم انبارِ لباس‌های زیر
کرمی به زیر برج‌ها
توپ‌های نامریی که افتاد از دستِ تردست
پرهای نرم لُولُو در بالشِ نوزاد
خراباتی‌ِ شنگولِ صفِ تاکسی‌هایی
که خالی می‌رفتند
خانه‌ی خیسی که در زد و وارد شد
زنی زیر فشارِ یکشنبه‌ها و زباله‌های فضایی بودم
جهانی عتیق
با سیگارهای سرامیک
رمزِ گاوصندوق بودم
آن پشت، در نگاهِ دزد
آخرِ فیلمِ خسته‌کننده‌ای بودم
نور منظره‌های نقاشی
که تار و پود شد
انسانی بودم
با نام و نسبِ تنهایی
پیش گویی شد
که پیشگویی شود
تا پیش‌گویی کنم
تا سرم به کاری گرم باشد
مثل پرتویی بر ملافه‌های سفید، تاشده
از قطب تا قطب
خونابه‌ای بودم
فرآورده‌ی چشمِ شور
بُرشِ گلابی و صمغِ سوخته در آغوش مادر بودم
سبز بودم
در شانه‌ی مویت
طولانی‌ترین روز تابستان
در سنگرِت بودم
چراغ قوه‌ی دیوانه
رو به چاه نیستی بودم
سهام در شرکت سوگ
سطل و بیلچه‌ی شن بازی ِکودکان
نخ و سوزنی در رویایی پاره پاره بودم
دانه‌های نمک
بر بدنه‌ی کشتی
تاریکیِ سرداب دور مربای قدیمی
شکاف بر تنه‌ی ماهاگونی قدرت شدم
صدای پاشنه‌های کفش بودم
آن‌جا که هر نشان ِزندگی
پا برهنه می‌رفت
کِرمِ پوست قاتل
ضربه‌ای زیر شکمِ منجی بودم
ابرِ مسخره‌ی عکس ِ ‌توریست،
هستی تازانی
میان پاهای اسب سوار
چسبِ تابلوی نخستینِ
که زمان در آن گیرافتاده است
لک بستنی بر دهنِ تحقیرشده
سرزمین پرندگانی بودم
مُذاب در سنجاقِ سینه‌ات
هزارها کیلو زیبایی
که می‌خرامید در نگاه
حیوان سراپا سیاه
که داورانِ همه سفید محکومش کردند
همان بودم من که به او خیره شدید
در اتوبوس‌ها و محل کار،
خویشاوند دوری بودم
با حسی که نبود
نوکِ زبان بی‌حس
در پیاله‌ی سرد سایه
و من کسی بودم
که قانون می‌شد
قطب‌نمایی بر مچِ دستِ مرده بودم
پیش گویی شد
تا پیش‌گویی کنم
تا سرم به کاری گرم باشد
مثل پرتویی بر ملافه‌های سفید، گشوده
از قطب تا قطب

 

 

يادداشتی بر حوادث ايران – آرامش دوستدار

هنوز زود است برای آن‌که ما بتوانيم پهنه و ژرفای آسيب‌های جوراجور و ريشه دوانده در تن جامعه را دريابيم. درک و برآورد آن‌ها زمانی ميسر می‌شود که فشار و سرکوب از ميان بروند و اعماق بتوانند خود را نشان دهند. و تازه آن وقت معلوم نيست نيروهای ويرانگر سابق به هيات‌های ديگر درنيايند، وضع کنونی را به صورتی ديگرادامه ندهند وحتا بدتراز اين که تا کنون کرده‌اند نکنند.
… بر اثر يک تصادف محض مردم بی‌دفاع و به جان آمده دستاويز و مفری برای اعتراض می‌بينند و با وجود خطر مداخله‌ی نيروهای مسلح که رحم سرشان نمی‌شود، به خيابان‌ها می‌آيند. اين تصادف همانا هول شدن رئيس‌جمهوراست برای «احراز» مجدد شغل‌اش،…اين اندازه مسلم به نظر می‌رسد که نسل کنونی، در حدی که از نصاب تميز و تشخيص بهره‌مند است، سزاوار اين حکومت نيست، و آن را از بنياد نفی می‌کند. با وجود اين، بايد دانست که هيچ جامعه‌ای در برابر دهه‌ها «آسيب و تجاوز قانونی»، و مالا «موجه» قلمداد شده به پيکرش توسط حکومت مربوط ، رويين تن نيست و نمی‌تواند مانع رخنه‌ی ساختار و نفوذ عمل آن در اندام خود گردد

متن کامل

رازها و رمزگشايی‌ها- محمد قائد(آذر ۸۸)

انتقال قدرت در اين نواحی با غارت كاخ حاكمِ مغلوب و قتل عام ياران او همراه بوده است. پيش از محمدرضا شاه، در قرن بيستم عمر سياسی سه پادشاه ديگر پيش از پايان عمر طبيعی آن‌ها به سر آمد و هر سه مخلوع در عزلت و غربت مُردند. بركناری مصدق با غارت خانه‌اش اعلام شد واز اثاث منزل او چیزی بر جا نماند. اما اين‌ها وقايعی تاريخی بود كه كسی انتظار نداشت بار ديگر در روز روشن در برابر دوربين‌های تلويزيون تكرار شود.

متن کامل

نیاز به یک کلمه دارم – شهرام شیدایی

نیاز به یک کلمه دارم
کلمه‌ای که مرا از روی زمین بردارد.
من مثل ساعتی مریضم
و به دقت درد می‌کشم.
سکوت تانکی است
که بر زمین فکرهایم می‌چرخد وعلامت می‌گذارد
از روی همین علامت‌ها
دکتر نقشه‌ی جغرافیایی روحم را روی میز می‌کشد
و با تاثر دست بر علامت‌ها می‌گذارد:
- چه چاله‌های عمیقی!
ناگهان نقشه نفس می‌کشد
میز تکان می‌خورد
و دکتر فریاد: جنگ جهانی …

از کتاب: «خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت»

تله – ناصر زراعتی

مرد درِ عقب را باز کرد، سوار شد، به انگلیسی گفت: «سلام.» و در را آرام بست. بویِ الکل پیچید تو فضایِ تاکسی.

تاکسیمتر را روشن کردم و پرسیدم: «کجا؟»
گفت: «هتل اُروپا.»

لهجۀ آمریکایی داشت. چهره‌اش از تو آینه پیدا نبود.

هتل اروپا دو خیابان آن‌طرف‌تر بود. فکر کردم یا زیاد نوشیده، یا چون هوایِ آخرِ پاییز سرد است و از اولِ شب، این بارانِ ریز بنا کرده به باریدن، ترجیح می‌دهد با تاکسی برود؛ وگرنه، پیاده، پنج شش دقیقه بیش‌تر راه نبود.

تلفنی، از رستورانِ روبرویِ کلیسایِ جامع تاکسی خواسته بودند و من هم چون همین دور و برها بودم، این مسافرِ آمریکایی نصیبم شد که حدس زدم باید همسن و سالِ خودم باشد و حالا هم که مسیر این‌قدر نزدیک بود، کرایه‌اش چیزی نمی‌شد. آن شب، این سومین مسافرِ مسیرنزدیک بود که از بداقبالی نصیبم شده بود.

متن کامل .

تجدد ادبی یا جخ-اکنون مدرن: علی نگهبان

…واقع‌بینی در پرداخت داستان در دو سطح، به گونه‌ای مضاعف، کاستی و کژی می‌گیرد: یکی اینکه بخش بزرگی از جامعه را نمی‌توان در داستان آورد — و برای جامعه‌ای که مذهب نزدیک به همه‌ی زیر و زبرش را فراگرفته، این بخش نزدیک به همه‌ی جامعه را شامل می‌شود. دیگر اینکه آن بخش بسیار کوچکی که می‌تواند به داستان در آید نیز ناگزیر می‌شود تأثیرها و نفوذهای مذهبی را مسکوت گذارد، یا نانوشته رها کند. به بیان دیگر، نه می‌توان به شکلی مستقیم از دین، نهادهای آن، و هر چیز در پیوند با آن سخن گفت؛ و نه می‌توان از تأثیر و نفوذ اعتقادهای دینی در زندگی و کار شخصیت‌ها و افراد در سپهرهای خصوصی یا عمومی پرده بر داشت. پس نویسنده به ناچار دست به خیال‌بافی، معرکه‌گیری، و خالی‌بندی ادبی می‌زند تا بتواند داستانی سر هم کند. از همین رو، فرد ایرانی هرگز به رمان در نمی‌آید.

متن کامل .

اژدهايی كه به آسمان رفت- محمد قائد

انسانْ گذشته را، دلبخواهی يا به سبب فراموش‌شدنِ بخشی از يادهای قديم، بازسازی می‌كند و عملاً دست به ترميم خاطراتش می‌زند. هنگام بازسازی گذشته، چه فردی‌و چه جمعی، معمولاً قالبی داريم و دنبال مصاديقی می‌گرديم كه در آن قالب بگنجد، و هرچه را نگنجد كنار می‌گذاريم يا چكش‌كاری می‌كنيم تا به شكل دلخواه درآيد. برخی‌ توجيهات تخيّلی‌مان چنان با واقعيت جوش می‌خورد كه گويی از روز ازل وجود داشته است.

متن کامل

گوگوش به عنوان يک متن- رضا فرخ‌فال

 
جايی نه چندان دور از کتابخانه شهرداری در اصفهان و در همان زمانی که گلشيری خاطرات شازده را در آن کتابخانه مرور مي کرد، يعنی در اواسط دهۀ چهل، يک تاتر قديمی و باسابقه در حال ورشکست شدن بود. داشت آخرين نفس هايش را می کشيد. اوج کار و رونق اين تاتر و يکی دو “تماشاخانه” ديگر در دهه سی بود. اين تاتر و چند سينما را در آن زمانها صدری نامی ساخته بود. يکی از آن مصاديق بورژوازی ملی که برای انباشت سرمايه توليد نمی کرد، بلکه توليد، صرف توليد، برايش خود عشق بود. اين نمونه کامل بورژوازی ملی در گشودن ساحات مدنی جديد در شهر زادگاهش پيش قدم شده بود: ساختن تاتر و سينما. و در اين کار هوش و ذوق نادری هم از خود بروز داده بود: تلفيق باغ و سينما، تلفيق باغ و سالن نمايش تاتر… اين همان تلفيقی بود که آندره مالرو را در يکی از سفرهايش به اصفهان شيفته خود کرد. صدری نام تاترش را نام خود شهر گذاشته بود: تماشاخانه اصفهان. دارو دسته ای از هنرمندان محلی هم جزو ابواب جمعی اين تماشاخانه بودند. گتويی از هنرپيشگان مرد و زن و نوازندگان و خوانندگان که با بچه های قد و نيم قدشان همه با هم و در هم زندگی می کردند. اين گتوی هنری را در بطن جامعه ای به شدت سنتی مالک تاتر مثل يک سيرک شخصی زير پر و بال خود داشت. از آن حمايت مالی و عاطفی می کرد. گوگوش، موضوع اين مقاله، تکه ای از عمر خود را در کودکی در اين گتوی هنری و روی صحنه همين تماشاخانه گذرانده است.

◄متن کامل