مسکو، ۲۷ اکتبر ۱۸۸۸
…من همیشه در گفتوگو با همکاران ادبی تاکید میکنم کار هنرمند حل مشکلاتی نیست که لازمهاش داشتن دانش کارشناسی است. باعث تاسف است اگر نویسندهای خود را درگیر مسائلی کند که نمیفهمد. ما کارشناسهایی داریم که به مسائل اختصاصی میپردازند. این کار آنهاست که در بارهی آیندهی سرمایهداری، مشکلات شهرداریها، امراض زنانه و مضرات مستی نظر بدهند. هنرمند فقط باید در بارهی آنچه میفهمد نظر بدهد. میدان عمل برای او همانقدر محدود است که برای هر متخصص دیگری. من همیشه این نکته را تکرار میکنم و بر آن تاکید دارم. قلمرویی که در آن هیچ سوالی مطرح نیست جز جوابها، به کسانی تعلق دارد که هرگز چیزی ننوشتهاند و هیچ تجربهای از تخیل شاعرانه ندارند.
هنرمند مشاهده میکند، حدس میزند، انتخاب میکند و ترکیبی خلق میکند و در این روند پیشفرضهای مسله طرح میشود؛ مگر اینکه کسی از ابتدا دقیقا ناظر یک مسله باشد و هیچ جایی برای حدس و گمان یا انتخاب باقی نمانده باشد. خلاصه کنم، خود من هم میخواهم دیگر از زبان روانشناسی استفاده نکنم، اگر کسی قبول نکند کار خلاق با اهداف و مسائلی درگیر است، باید بپذیرد که هنرمند بدون هدف و تصور قبلی، در حالت اختلال روانی کاری خلق میکند. در نتیجه اگر نویسندهای افتخار کند بدون طرح قبلی یا با الهام ناگهانی، رمانی نوشته است، میگویم دیوانه است. شما درست میگویید که هنرمند باید هوشمندانه با کارش برخورد کند اما دو مسله را قاتی میکنید: طرح درست مسله و راه حل آن. برای هنرمند فقط اولی ضروری است. در «آنا کارنینا» یا اپرای «اوژن اونگين» حتی یک مسله ساده هم حل نشده ست اما هر دو آنها شما را کاملا راضی میکند، چون تمام مسائل به درستی بیان شده است. کار قاضی طرح درست سوالهاست، اما جوابها باید توسط هیئت منصفه- در پرتو تجربیاتاشان- ارائه شود.
دستهبندیشده در: چخوف، یادداشت | برچسبها: چخوف | بیان دیدگاه »







…سراغ متون کهن هم رفتند. بردارید چاپ اول و دوم رستمالتواریخ را مقایسه کنید. اگر همینطور ادامه بدهند باید دیوانهای کهن را هم ممیزی کنند، تمام غزلهای حافظ را، بعد هم قمصر کاشان را به جرم آن همه گلهای ممنوعه ممیزی کنند کاشان را به جرم داشتن قمصر،… حرفهای بودن، به این محدوده بسنده نکردن، درگیرشدن با همهی آنچه اکنون حضور دارد و از آن برگذشتن و نه فراموش کردن، در چنبرهی ممیزان نماندن و … کاری است بس دشوار، و توقف و مرگ از همینجا شروع میشود. وقتی که راضی شدند، تو هم راضی شدی، تکیه بر جایت میدهی، پایت را دراز میکنی و میگویی: “خوب، این منم!” در آینهات عکسی میگیری برای تاریخ ادب امروز، بعد میخوابی، دراز به دراز، و میمیری…
.




