Posted on 2009/11/29 by خلیل پاکنیا
انتقال قدرت در اين نواحی با غارت كاخ حاكمِ مغلوب و قتل عام ياران او همراه بوده است. پيش از محمدرضا شاه، در قرن بيستم عمر سياسی سه پادشاه ديگر پيش از پايان عمر طبيعی آنها به سر آمد و هر سه مخلوع در عزلت و غربت مُردند. بركناری مصدق با غارت خانهاش اعلام شد واز اثاث منزل او چیزی بر جا نماند. اما اينها وقايعی تاريخی بود كه كسی انتظار نداشت بار ديگر در روز روشن در برابر دوربينهای تلويزيون تكرار شود.
◄متن کامل .
مربوط به موضوع های: مقاله | بر چسب ها: محمد قائد | بیان دیدگاه »
Posted on 2009/11/23 by خلیل پاکنیا
نیاز به یک کلمه دارم
کلمهای که مرا از روی زمین بردارد.
من مثل ساعتی مریضم
و به دقت درد میکشم.
سکوت تانکی است
که بر زمین فکرهایم میچرخد وعلامت میگذارد
از روی همین علامتها
دکتر نقشهی جغرافیایی روحم را روی میز میکشد
و با تاثر دست بر علامتها میگذارد:
- چه چالههای عمیقی!
ناگهان نقشه نفس میکشد
میز تکان میخورد
و دکتر فریاد: جنگ جهانی …
از کتاب: «خندیدن در خانهای که میسوخت»
مربوط به موضوع های: شعر | بر چسب ها: شهرام شیدایی | بیان دیدگاه »
Posted on 2009/11/20 by خلیل پاکنیا
مرد درِ عقب را باز کرد، سوار شد، به انگلیسی گفت: «سلام.» و در را آرام بست. بویِ الکل پیچید تو فضایِ تاکسی.
تاکسیمتر را روشن کردم و پرسیدم: «کجا؟»
گفت: «هتل اُروپا.»
لهجۀ آمریکایی داشت. چهرهاش از تو آینه پیدا نبود.
هتل اروپا دو خیابان آنطرفتر بود. فکر کردم یا زیاد نوشیده، یا چون هوایِ آخرِ پاییز سرد است و از اولِ شب، این بارانِ ریز بنا کرده به باریدن، ترجیح میدهد با تاکسی برود؛ وگرنه، پیاده، پنج شش دقیقه بیشتر راه نبود.
تلفنی، از رستورانِ روبرویِ کلیسایِ جامع تاکسی خواسته بودند و من هم چون همین دور و برها بودم، این مسافرِ آمریکایی نصیبم شد که حدس زدم باید همسن و سالِ خودم باشد و حالا هم که مسیر اینقدر نزدیک بود، کرایهاش چیزی نمیشد. آن شب، این سومین مسافرِ مسیرنزدیک بود که از بداقبالی نصیبم شده بود.
◄متن کامل .
مربوط به موضوع های: داستان, فارسی | 1 دیدگاه »
Posted on 2009/11/14 by خلیل پاکنیا
…واقعبینی در پرداخت داستان در دو سطح، به گونهای مضاعف، کاستی و کژی میگیرد: یکی اینکه بخش بزرگی از جامعه را نمیتوان در داستان آورد — و برای جامعهای که مذهب نزدیک به همهی زیر و زبرش را فراگرفته، این بخش نزدیک به همهی جامعه را شامل میشود. دیگر اینکه آن بخش بسیار کوچکی که میتواند به داستان در آید نیز ناگزیر میشود تأثیرها و نفوذهای مذهبی را مسکوت گذارد، یا نانوشته رها کند. به بیان دیگر، نه میتوان به شکلی مستقیم از دین، نهادهای آن، و هر چیز در پیوند با آن سخن گفت؛ و نه میتوان از تأثیر و نفوذ اعتقادهای دینی در زندگی و کار شخصیتها و افراد در سپهرهای خصوصی یا عمومی پرده بر داشت. پس نویسنده به ناچار دست به خیالبافی، معرکهگیری، و خالیبندی ادبی میزند تا بتواند داستانی سر هم کند. از همین رو، فرد ایرانی هرگز به رمان در نمیآید.
◄متن کامل .
مربوط به موضوع های: داستان, مقاله, نقد | بر چسب ها: علی نگهبان | 1 دیدگاه »
Posted on 2009/11/11 by خلیل پاکنیا
انسانْ گذشته را، دلبخواهی يا به سبب فراموششدنِ بخشی از يادهای قديم، بازسازی میكند و عملاً دست به ترميم خاطراتش میزند. هنگام بازسازی گذشته، چه فردیو چه جمعی، معمولاً قالبی داريم و دنبال مصاديقی میگرديم كه در آن قالب بگنجد، و هرچه را نگنجد كنار میگذاريم يا چكشكاری میكنيم تا به شكل دلخواه درآيد. برخی توجيهات تخيّلیمان چنان با واقعيت جوش میخورد كه گويی از روز ازل وجود داشته است.
◄متن کامل
مربوط به موضوع های: مقاله | بر چسب ها: محمد قائد | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/10/30 by خلیل پاکنیا
جايی نه چندان دور از کتابخانه شهرداری در اصفهان و در همان زمانی که گلشيری خاطرات شازده را در آن کتابخانه مرور مي کرد، يعنی در اواسط دهۀ چهل، يک تاتر قديمی و باسابقه در حال ورشکست شدن بود. داشت آخرين نفس هايش را می کشيد. اوج کار و رونق اين تاتر و يکی دو “تماشاخانه” ديگر در دهه سی بود. اين تاتر و چند سينما را در آن زمانها صدری نامی ساخته بود. يکی از آن مصاديق بورژوازی ملی که برای انباشت سرمايه توليد نمی کرد، بلکه توليد، صرف توليد، برايش خود عشق بود. اين نمونه کامل بورژوازی ملی در گشودن ساحات مدنی جديد در شهر زادگاهش پيش قدم شده بود: ساختن تاتر و سينما. و در اين کار هوش و ذوق نادری هم از خود بروز داده بود: تلفيق باغ و سينما، تلفيق باغ و سالن نمايش تاتر… اين همان تلفيقی بود که آندره مالرو را در يکی از سفرهايش به اصفهان شيفته خود کرد. صدری نام تاترش را نام خود شهر گذاشته بود: تماشاخانه اصفهان. دارو دسته ای از هنرمندان محلی هم جزو ابواب جمعی اين تماشاخانه بودند. گتويی از هنرپيشگان مرد و زن و نوازندگان و خوانندگان که با بچه های قد و نيم قدشان همه با هم و در هم زندگی می کردند. اين گتوی هنری را در بطن جامعه ای به شدت سنتی مالک تاتر مثل يک سيرک شخصی زير پر و بال خود داشت. از آن حمايت مالی و عاطفی می کرد. گوگوش، موضوع اين مقاله، تکه ای از عمر خود را در کودکی در اين گتوی هنری و روی صحنه همين تماشاخانه گذرانده است.
◄متن کامل
مربوط به موضوع های: مقاله | بر چسب ها: رضا فرخفال | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/10/08 by خلیل پاکنیا
خورخه لوئيس بورخس
ترجمه: ابوالحسن نجفی
در ايام اخير چنين خواندم که مردی که دستور ساختن آن ديوار تقريباً بیانتهای چين را داد همان «شی هوانگ تی» نخستين امپراتوری بود که نيز مقرر داشت تا همهی کتابهای پيش از او سوخته شود. اينکه اين عمليات دوگانهی عظيم- نصب پانصد تا ششصد فرسخ سنگ در برابر وحشيان و نسخ بیچون و چرای تاريخ، يعنی نسخ گذشته -از يک تن واحد ناشی شده و بر روی هم جزو صفات او باشد بیدليل مرا خرسند کرد و در عين حال نگران. جستجوی علل بروز اين احساس هدف يادداشت فعلی است.
از نظر تاريخی، هيچ رازی در اين اقدام دوگانه نيست. «شی هوانگ تی» پادشاه «تسينگ» که معاصر با جنگهای «هانيبال» است شش حکومت را به زير سلطهی خود آورد و دستگاه خانخانی را برانداخت؛ ديوار بزرگ چين را برافراشت زيرا ديوار در آن زمان از وسايل دفاعی بود. کتابها را سوخت زيرا مخالفان با استناد به آنها امپراتوران گذشته را میستودند.
ساختن قلاع و سوختن کتب کار مشترک همهی سلاطين است، تنها خصوصيت ويژهی «شی هوانگ تی» عمل کردن در مقياسی چنين وسيع است. اين نکته را برخی از چينشناسان نيز تلويحاً تذکر دادهاند، اما احساس من اين است که در شواهدی که آوردم چيزی هست بيش از افراط و يا غلو در اقدامی متداول. محصور کردن جاليز با باغ امری است عادی و عام، اما نه محصور کردن يک امپراتوری. و نيز اراده کردن که سنتپرستترين نژادها از خاطرهی گذشتهاش، چه اساطيری و چه تاريخی، دست بردارد مزاح و تفنن نيست.
چينيان در آن زمان سههزار سال تاريخ مدون در پشت سر داشتند (و نيز در آن زمان «امپراتور زرد» و «چوانگ تسو» و «کنفوسيوس» و «لائوتسو» را داشتند) که آنگاه «شی هوانگ تی» دستور داد تا تاريخ از زمان او آغاز شود. شی هوانگ تی مادرش را به گناه فسق و فجور تبعيد کرده بود، در عدالت سخت او علمای مذهبی چيزی جز کفر نديدند، شی هوانگ تی شايد از آن رو خواست تا کتابهای قانون را براندازد که اين کتابها او را گناهکار میشمردند، شی هوانگ تی شايد از آن رو میخواست تا همهی گذشته را منسوخ کند که فقط يک خاطره را از ميان بردارد: فضيحت مادرش را. (بر همين نهج، يکی از شاهان يهود همهی کودکان را نابود کرد تا تنها يک کودک را از ميان بردارد.)
اين حدس موجه است، اما مسئلهی ديوار، يعنی روی دوم اين اسطوره را حل نمیکند. بنا بر گفتهی مورخان، شی هوانگ تی قدغن کرد که از مرگ سخن رود و به جستجوی آب حيات برآمد و در کاخی نگارين بست نشست که عدد حجرههايش با عدد روزهای سال برابر بود. از اين شواهد چنين برمیآيد که ديوار در مکان و آتش در زمان سدهايی جاودانه در برابر پيشروی مرگ بودهاند.
«باروخ اسپينوزا» نوشته است که همهی چيزها میخواهند در هستی خود دوام آورند. شايد امپراتور و جادوگرانش گمان کردهاند جاودانگی امری باطنی و «درونذاتی» است و فساد نمیتواند در مداری بسته داخل شود. شايد امپراتور خواسته است مبدأ زمان را از نو بيافريند و خود را «نخستين» ناميده است تا واقعاً نخستين شود و خود را «هوانگ تی» ناميده است تا حتیالمقدور هوانگ تی شود، يعنی امپراتور افسانهای که خط و قطبنما را اختراع کرد.
اين امپراتور اخيرالذکر، به موجب «کتاب شعائر» نام درست اشياء را بر اشياء نهاد. بر همين نهج، شی هوانگ تی، در کتيبههايی که هنوز هم باقی است لاف زد که همهی اشياء در روزگار او نامی شايسته يافتند. آرزو کرد که سلسلهای جاودان پايه گذاری کند و دستور داد که جانشينانش امپراتور دوم، امپراتور سوم، امپراتور چهارم ناميده شوند و هکذا الی غيرالنهايه …
من از نيتی جاودانه سخن گفتم. نيز شايسته است که فرض کنيم که ساختن کتب و سوختن کتب اعمالی همزمان نبودهاند. اين نکته (برطبق ترتيبی که ما به کار برديم) تصوير پادشاهی را در نظر میآورد که از ويران کردن آغاز کرد و سپس به نگه داشتن گردن نهاد، يا تصوير پادشاهی مأيوس را که آنچه قبلاً از آن دفاع میکرد از ميان برداشت. اين دو حدس تأثرانگيز است، اما تا آنجا که من میدانم متکی بر سندی تاريخی نيست: «هربر آلن ژيل» روايت میکند که بر کسانی که کتابها را پنهان کردند داغ زدند و محکومشان کردند که تا روز مرگ، آن ديوار بيکران را بسازند.
اين نکته مجاز يا مقبول میدارد که تفسير ديگری بکنيم: شايد ديوار، استعارهای بوده است، شايد شی هوانگ تی کسانی را که «گذشتهپرستی» میکردند به کاری محکوم کرد که به اندازهی گذشته وسيع بود و به همان اندازه ابلهانه و به همان اندازه بيهوده. شايد ديوار در حکم دعوت به مبارزه بوده و شی هوانگ تی با خود انديشيده است: «مردم گذشته را دوست دارند و من با اين دوستی برنمیآيم و دژخيمان من با آن برنمیآيند، اما روزی کسی خواهد آمد که همانند من حس کند و آن کس ديوار مرا نابود خواهد کرد همچنانکه من کتابها را نابود کردم و آن کس ياد مرا محو خواهد کرد و سايهی من و آيينهی من خواهد شد، و خود اين را نخواهد دانست».
شايد شی هوانگ تی از آن به گرد امپراتوری ديوار کشيد که امپراتوری را ناپايدار میدانست و از آن رو کتابها را نابود کرد که آنها کتابهای مقدس بودند، يعنی به عبارت ديگر کتابهایی بودند که چيزی را تعليم میدادند که سراسر آفاق يا شعور هر انسان تعليم میدهد.
شايد سوختن کتابخانهها و ساختن ديوار اعمالی باشند که به شيوهای مرموز يکديگر را نفی میکنند. اين ديوار پابرجا که، در اين زمان و در همهی زمانهای ديگر، بر زمينهايی که هرگز نخواهيم ديد دستگاه سايهاش را میافکند سايهی قيصری است که فرمان داد تا احترامگذارندهترين ملل گذشتهی خود را بسوزد. بعيد نيست که اين نکته به خودی خود، و خارج از هرگونه حدس جايزی، ما را متأثر کند. (خاصيتش ممکن است در همين تضاد ميان ساختن و سوختن به مقياسی عظيم باشد.) اگر اين مورد را کليت بدهيم میتوانيم نتيجه بگيريم که همهی «صورت» (فرم)ها خاصيت خود را در خود دارند و نه در «محتوا»ی فرضی خود. و اين نکته با نظريهی «بندتو کروچه» نيز وفق میدهد. و نيز «پاتر» در سال ١۸۷۷ میگفت که همهی هنرها آرزوی رسيدن به وضع موسيقی دارند که چيزی نيست مگر صورت.
موسيقی، حالات وجد، اساطير، چهرههای شکسته از زمان، بعضی از شفقها و بعضی از جاها، میخواهند چيزی به ما بگويند يا چيزی به ما گفتهاند، که هرگز نمیبايست آن را فراموش کرده باشيم، يا در شرف آنند که چيزی به ما بگويند. اين حالت قريبالوقوع کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شايد همان رمز زيبايی و هنر باشد.
از مجموعهی: باغ گذرگاههای هزار پيچ، احمد ميرعلايی، تهران، ۱۳۶۹
مربوط به موضوع های: ترجمه, داستان | بر چسب ها: خورخه لوئيس بورخس | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/09/28 by خلیل پاکنیا
رم فدريكو فلينی را كه دوستی نسخهای از آن به من داده بار ديگر تماشا میكنم. پر از ايجاز و كنايه و اشاره است گرچه پس از چهار دهه فصلهايی شايد به نظر بينندگانی غيرايتاليايی قدری طولانی برسد. درهرحال، فصل نمايش لباس در واتيكان حتماً چنين نيست: برای ابوابجمعی كليسا از راهب و راهبه و كشيش و اسقف و كاردينال تا پاپ و حتی پروردگار عالم لباس طراحی كردهاند. آدمی كه بهعنوان مانكن در اين خرقهی سوپرباشكوه آخری نصب شده نَوَد را شيرين دارد.
ميكل آنژ برای تجسم آفريدگار در سقف كليسای سيستين مردی سنوسالدار اما توپـُر نقاشی كرده است – مثل ميانسالیِ خليل عقاب با محاسن و موی سپيد. پرسوناژ فيلم فلينی فقط سالخورده نيست، فزناك و پيزری هم هست.
سن و سال لزوماً مترادف معرفت و خرد است؟ شب پيش از آن وقتی منتظر بودم ببينم فيلم سيخنمايیِ تلويزيون وطنی قابل تماشا هست يا نه (نبود)، اعضای مجلس خبرگان را نشان میداد. لابد چند دوجينی بودند اما تعداد حاضران را نمیشد تشخيص داد. تلويزيون وطنی چنان وسواس لاپوشانی و نشانندادن و قطع و حذف دارد كه تقريباً در هيچ جا قواعد معرفی بصری ِ محيط رعايت نمیشود – حتی در استاديوم فوتبال.
از ميان غيرممنوعالقيافهها دستكم دو نفر خواب بودند و چندين نفر پلكهايشان شديداً سنگين مینمود. تقريباً همه ملول و پكر و دمغ به نظر میرسيدند و شايد نگران عاقبت كار خويش در دنيا و آخرت. قيافههای فلينیوار و چهرهی بيرنگ و ورمكردهی اكثر دامةافاضاتهها خبر میداد چندين نوع دارو برای چربی و غلظت و فشار و قند خون و امراض ديگر مصرف میكنند.
حداكثر مدت تمركز مفيد آدم سالم چيزی حدود ده دقيقه است. چه در كلاس درس و سخنرانی و چه در فيلم سينمايی، هر دهپانزده دقيقه بايد جوری بيدارباش داد و دنده عوض كرد. در مملكتی كه حضور شجاعانهی اين همه زن و مرد جوان و قبراق و زيبا و رعنا و باهوش و امروزی و درسخوانده در خيابانهايش دنيا را به حيرت انداخته، اين بندهی خداها كجای كارند؟
چندی پيش تصاويری در عنترنت گذاشتند از ميهمانان خارجی دههی فجر يا چيزی در همان مايه: يك مشت سياهیلشكرِ پاكستانی و افغان و عرب در مبلهای سالن كنفرانس سران در تهران به خواب رفتهاند. چندان مسن و مستهلك به نظر نمیرسند اما بعد از صرف چلوكباب و زرشكپلو با مرغ و مخلفات و نوشابه و دوغ، بيدارماندن حين استماع رجزخوانی در باب وحدت مسلمانان شايد زيادی ايثارگرانه باشد.
كاردينال فيلم فلينی هم به محض نشستن عينك تيره به چشم میزند و سرش روی سينه میافتد ـ شايد يعنی بنا به وظيفه حضور يافته است و ترجيح میدهد چـُرتی بزند.
و در همان شهر مورد علاقهی فلينی، در پی افتضاحات سياسی ايتاليا و رويگردانشدن جماعت از سياسيون دغل، در دههی۱۹۸۰ يك خواننده و هنرپيشهی پورنو با رأی خاطرخواههايش به پارلمان رفت از بانوی بزمآرا و آدرنالينافزا نقل شد: جوانهايی كه برای تفريح به محلهی كاباره و شبكده میآيند شايد خيلی عقل نداشته باشند اما كلـّی انرژی دارند؛ نمايندههای چـُرتآلودِ بهاصطلاح مجلس ملی هيچكدام را ندارند.
مربوط به موضوع های: مقاله | بر چسب ها: محمد قائد | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/09/09 by خلیل پاکنیا
بالای همهی سردرها سیاه بود و همهی دیوارها سیاه بود و از پنجرههای دو طرف خیابان بیرقهای سیاهی بیرون زده بود به چه قشنگی! باد هم تکانشان میداد و بس که تعدادشان زیاد بود گاهی نسیمی مثل بادبزن حصیری جمعیت را باد میزد. خوشم آمد که هر قولی در کتاب سیاهشان داده بودند، خوش قولی کرده عمل کرده بودند. درختها را هم سیاه کرده بودند و اگر بگویم یک برگ سبز گذاشته بودند نگذاشته بودند. یکی یک پرچم سیاه کوچک هم به هر کدام داده بودند. انجمن آنقدر خوب عزا را هماهنگ کرده بود که چشمهای تراب خان از غرور اشک افتاده بود. آنقدر قشنگ همه چیز را سیاه کرده بودند که حتی ایوب خان که همیشه از همه چیز دلخور است، نتوانست ایرادی بگیرد. فقط آسمانِ بالای خیابان، بین ساختمانهای بلند و سیاهِ دوطرف، بدبختانه هنوز عینِ رودخانهای که آبش را عینهو آبِ دریا آبی کرده باشند.آبی بود. من هیچوقت دریا ندیدهام.
رمان«سورةالغُراب»: محمود مسعودی، چاپ اول- پاریس ۱۳۶۹
مربوط به موضوع های: داستان | بر چسب ها: محمود مسعودی | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/08/18 by خلیل پاکنیا
… حکایت خود را گفتم و دلیل ماتم و سیاهپوشی مردم شهر را جویا شدم… چون این سخن بشنید دگرگون شد، لختی ساکت ماند و بعد گفت: “وقت آنست آنچه را که میخواهی بدانی، ببینی …این سخن بگفت و از خانه بیرون شد. او میرفت و من به دنبالش تا از شهر بیرون شدیم و به خرابهای رسیدیم. آنجا سبدی بود که به طنابی بسته شده بود. مرا گفت:” در آن سبد بنشین و بر آسمان و زمین بنگر تا دلیل سیاهی و خموشی آنها را دریابی.”
مربوط به موضوع های: داستان, فارسی | بر چسب ها: هوشنگ گلشیری | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/08/11 by خلیل پاکنیا
چرا باید اعتراف کنم؟موهایم هنوز سیاهست
مثل سرنوشت آنها
که در روزِ روشن گم شدند.
نور نیمکت را روشن کرده است
پشت نیمکت
سایهها نشستهاند و انتظار میکشند
ساکتاند پشت نیمکت
و نور
روشنشان نمیکند.
چرا باید به سایهها اعتراف کنم؟
از دفتر شعر”چند صحنه”
شعرهای ۱۳۸۲- ۱۳۷۰
محمود داوودی
مربوط به موضوع های: شعر | بر چسب ها: محمود داوودی | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/07/26 by خلیل پاکنیا
Reichenberger Straße 166, 10999 Berlin
شهری در انتظار موعود بیقرار است. مردم اين شهر هر روز صبح اسبی را با كبكبه و دبدبه تا “دروازههای مشرق” میبرند تا اگر آن سوار آمد، پياده نماند. آنها همچنين در پايان سال اسبی را در كوچههای شهر میگردانند و بعد با طلوع خورشيد او را سنگسار میكنند و”تكهای از گوشتش”را به نشانهی تبرک به خانههايشان میبرند به اين اميد كه با اين مقدمات روزی آن سوار خواهد آمد. ولی باز شب است و در”دوردست، صدای تاخت اسبی در دشت”.
مربوط به موضوع های: یادداشت | بر چسب ها: کاظم امیری | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/07/22 by خلیل پاکنیا
روی هم میچید شاخههای سوزان را
وز ره دودی که برمیخاست از آنها
نقش آن مطرود حیلهجوی را میدید
آن مزور میهمان پُرخطر را خوب میپائید
چون به بانگ باد و باران گوش میداد
بهنظر میآمدش کان فتنه آزار مردم دوست
هست در کار سخن گفتن..
منظومه«سریویلی»- نیمایوشیج
…وقتی جمعيتی عظيم كه بچهی دانشگاه است بيرون نگه داشته میشود و دوگانه را از خيابانهای اطراف به درگاه يگانه میگزارد، عملاً يعنی آنها كه چمن دانشگاه را (در هر دو معنی) آسفالت كردهاند در محاصرهاند؟ آيا با رُمبيدن حصارهای ذهنی، دژبانان قلعههای سابقاً پرهيبت به مدافعان حريمی پشت نردهها تبديل میشوند كه بهسرعت آب میرود و مدام كوچكتر میشود؟
◄نردههای ظريف دژها محمد قائد- ۳۰ تیر ۸۸
۳…پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانههایشان روند و منتظر باشند تا بازی دیگری آغاز شود. سوژهها، ذهنها، دگرگون میشوند. بیزاری پدید میآید، از هرچه دلانگیزش خواندهاند. برای همه، این جنگ با خدا نخواهد بود. کاری که تودهی مردم میکنند، این است که میان خدای خود و خدای آنها فرق بگذارند. مردم در طول تاریخ چنین کردهاند، باز هم چنین خواهان کرد و این حق آنان است. این بار اول نیست که مردم در برابر مقدسان قرار گرفتهاند. باز هم این بار، خدای این طرف و خدای آن طرف یکدیگر را خنثی میکنند و ستیز، زمینهای زمینی مییابد. در جنبش این روزها، خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفتهاند. آنان هنوز در سازش با یکدیگر به سر میبرند و میتوانیم با نظر به نقش سوژهساز آنان بگوییم که سوژهها، هنوز سوژههایی یکسر متفاوت نشدهاند….
◄در ایران چه میگذرد؟ مقالهی دوم محمدرضا نیکفر
مربوط به موضوع های: مقاله | بر چسب ها: محمد قائد | دیدگاهها خاموش
Posted on 2009/07/20 by خلیل پاکنیا

اما کار در محدوده جنگِ الفاظ خلاصه نمیشد. جنگ کلمات، از پسِ جنگ عمیقتری سر برمیکشید: جنگ عمیقتری بر سر مفاهیم اساسی و اصولی، و به آسانی هم نمیشد از چنین جنگی خلاصی یافت. هنوز فرمان مشروطیت صادر نشده بود که در جمع گروهی مشروطهخواه، در حضور مجتهد تبریز، یکی ندا در داد که«دولت مشروطه داده است» گفتند سندش کجاست و تلگرافش کو؟ گفت: دولت به شما مجلسِ مشورت دادهاست و تلگراف آنهم رسیدهاست. من خبر دارم، حاج علی گفت: ما مشروطه میخواهیم نه مجلس مشورت. گفت: مجلس مشورت، همان مشروطه است. حاج علی آشوب کرد که من مردِ عوام هستم جز لفظ مشروطه چیزی نمیدانم، باید این لفظ را بدهند. لفظ دیگری به کار نمی خورد. قال و مقال زیاد شد و هر کسی حرفی زد. آقا میرهاشم گفت:نزاع لفظی است. آقا میرزا علی اکبر خطاب به میرهاشم کرد که:آقا راحت بنشینید و فساد نکنید و کار را ما را معیوب ننماید.. »
ظاهرا بعضی مردمِ«عوام» آن روزگار، هوشیارتر و روشنبینتر از روشنفکران زمانه خود بودند. از این جماعت، حکایتهای خواندنیتری در دست است. این بار راوی تقیزاده است و زمان، زمانی است که محمدعلی شاه بر سریر قدرت نشسته است و کشمکشها و دعوای «مشروعه» یا «مشروطه» آغاز شدهاست.
تقیزاده میگوید:«…مخبرالسلطنه میان شاه و ملت، رفت و آمد میکرد. شاه میگفت من مشروعه را قبول دارم نه مشروطه را. آخوندها گفتند بلی این درست است ما مدعی شدیم. آقا سیدعبداله بهبهانی و دیگران گفتند مشروعه درست است. در این میان مشهدی باقر، وکیلِ صنف بقال فریاد کرد و به علما گفت: آقایان ما عوام این اصطلاحات عربی سرمان نمیشود. ما مشروطه گرفتهایم. سعدالدوله مدعیشد گفت: اصلا مشروطه درست نیست غلط است. این را اوایل که از فرانسه ترجمه کردند «کنستی توسیونل» را «کوندیسیونل» کردند…»برگرفته: مشروطه ایرانی- ماشاءالله آجودانی
چاپ اول- لندن ۱۹۹۷، ص ۳۶۷-۳۶۶
مربوط به موضوع های: یادداشت | دیدگاهها خاموش